احساس

به دوستم گفتم شيشه هاي پنجره ي خونمون احساس دارن.بهم خنديد. ولي من راست مي گفتم. يه روز سرد و باروني وقتي که روي شيشه ي بخار کرده ي اتاقم نوشتم " من تنهايم " برام اشک ريخت.

به دوستم گفتم شيشه هاي پنجره ي خونمون احساس دارن.بهم خنديد. ولي من راست مي گفتم. يه روز سرد و باروني وقتي که روي شيشه ي بخار کرده ي اتاقم نوشتم " من تنهايم " برام اشک ريخت.
سیما بینا با کنسرت جدیدش اوضاع خفت بار دهه 40 را زنده کرد.
دل هوس سبزه و صحرا ندارد،
ندارد،
ندارد.
میل به گلگشت و تماشا ندارد،
ندارد،
ندارد.
دل سر همراهی با ما ندارد،
ندارد،
ندارد.
خون شود این دل که شکیبا ندارد.
جانم ای دل غافل،
وصل تو مشکل،
نقش تو باطل،
خون شوی ای دل
دلی دیوانه داریم،
ز خود بیگانه داریم،
ز کس پروا نداریم.
چه فتنه ها که از گردش آسمان ندیدیم،
به غیر آه سرد همره کاروان ندیدیم،
از عاشقی به جز دیدهی خونفشان ندیدیم،
به پای گل به جز زحمت باغبان ندیدیم،
به کوی یار به جز نالهی عاشقان ندیدیم.
بدترین درد این نیست كه عشقت بمیره
بدترین درد این نیست كه به اونی كه دوستش داری نرسی
بدترین درد این نیست كه عشقت بهت نارو بزنه
بدترین درد اینم نیست كه عاشق یكی باشی و اون ندونه
بدترین درد این است یكی بمیره . بعد از مرگش بفهمی كه دوستت داشته......!!!

عا قبت چرخ حسود اين عشق را از ما گرفت
شادمانی بود و من بودم تو بودی عشق بود
عشق و شادی با تو رفت و غم مرا تنها گذاشت
جام لبريز امِدم را فلک بر خاک ريخت
عشق را از ما گرفت اما چه نازيبا گرفت


اگر می توانستم مجازاتت کنم
از تو می خواستم......
به اندازه ای که تو رو دوست دارم
مرا دوست داشته باشی

پرسيد:
به خاطر كي زنده هستي؟ با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم
"بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هيچ كس. پرسيد پس به خاطر چه زنده
هستي؟ با اينكه دلم فرياد ميزد "به خاطر تو" با يك بغض غمگين گفتم به
خاطر هيچ چيز. ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حاليكه اشك
تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده
است.
مرد درحال تميز كردن اتومبيل تازه خود بود كه متوجه شد پسر 4 ساله اش تكه سنگي برداشته و بر وري ماشين خط مي اندازد . مرد با عصبانيت دست كودك را گرفت و چندين مرتبه ضربات محكمي بر دستان كودك زد بدون اينكه متوجه آچاري كه در دستش بود شود در بيمارستان كودك به دليل شكستگي هاي فراوان انگشتان دست خود را از دست داد . وقتي كودك پدرخود را ديد با چشماني آكنده از درد از او پرسيد : پدر انگشتان من كي دوباره رشد مي كنند ؟ مرد بسيار عاجز و ناتوان شده بود و نمي توانست سخني بگويد ، به سمت ماشين خود بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشين . و با اين عمل كل ماشين را از بين برد و ناگهان چشمش به خراشيدگي كه كودك ايجاد كرده بود خورد كه نوشته بود :
( دوستت دارم پدر ! )
به قول پیر قدیم:ما که از این باغ تو فیضی نبردیم.
آن خس و خاشاک تویی
دشمن این خاک تویی
شور منام، نور منام
عاشق رنجور منام
زور تویی، کور تویی
هالهی بینور تویی
دلیر بیباک منام
مالک این خاک منام
نگاهت را نگیر از من که با آن عالمی دارم

نوروز، از جشنهاي باستاني ايرانيان است. در زمانهاي کهن، جشن نوروز در نخستين روز فروردين (معمولاً مطابق با 21 مارس) آغاز ميشد، ولي مشخص نيست که چند روز طول ميکشيدهاست. در بعضي از دربارهاي سلطنتي جشن يک ماه ادامه داشته است. مطابق برخي از اسناد، جشن عمومي نوروز تا پنجمين روز فروردين برپا ميشد، و جشن خاص نوروز تا آخر ماه ادامه داشت. شايد بتوان گفت، در طي پنج روز اول فروردين جشن نوروز جنبه ملي و عمومي داشت، در حاليکه طي باقيمانده ماه، هنگاميکه پادشاهان مردم عادي را به دربار شاهنشاهي ميپذيرفتند جنبه خصوصي و سلطنتي داشت.
تاريخچه
جشن نوروز از آيينهاي باستاني و ملي ايرانيان ميباشد. جزئيات چگونگي اين جشن تا پيش از دوره هخامنشيان بر ما پوشيدهاست. در اوستا نيز هيچ اشارهاي به اين جشن نشدهاست. همچنين از ديد مذهب و باورهاي ديني ايرانيان باستان در ارتباط با اين جشن اطلاعاتي در دست نيست. اگرچه مطالبي کلي در تعداد اندکي از کتابهاي نوشته شده در روزگار ساسانيان درباره جشن نوروز وجود دارد.
با استناد بر نوشتههاي بابليها، شاهان هخامنشي در طول جشن نوروز در ايوان کاخ خود نشسته و نمايندگاني را از استانهاي گوناکون که پيشکشهايي نفيس همراه خود براي شاهان آورده بودند ميپذيرفتند. گفته شده که داريوش کبير، يکي از شاهان هخامنشي در آغاز هر سال از پرستشگاه بأل مردوک، که از خدايان بزرگ بابليان بود ديدن ميکرد.
همچنين پارتيان و ساسانيان همه ساله نوروز را را با برپايي مراسم و تشريفات خاصي جشن ميگرفتند. صبح نوروز شاه جامه ويژه خود را پوشيده و به تنهايي وارد کاخ ميشد. سپس کسي که به خوش قدمي شناخته شده بود وارد ميشد. و سپس والامقامترين موبد در حالي که همراه خود فنجان، حلقه و سکههايي همه از جنس زر، شمشير، تير و کمان، قلم، مرکب و گل داشت در حين زمزمه دعا وارد کاخ ميشد. پس از موبد بزرگ ماموران حکومت در صفي منظم وارد کاخ شده و هداياي خود را تقديم شاه ميکردند. شاه پيشکشهاي نفيس را به خزانه فرستاده و باقي هدايا را ميان حاضران پخش ميکرد. 12 روز مانده به نوروز، دوازده ستون با آجرهاي گلي در محوطه کاخ برپا شده، و دوازده نوع دانه گياه مختلف بر بالاي هريک از آنها کاشته ميشد. در روز ششم نوروز، گياهان تازه روييده شده بر بالاي ستونها را برداشته و آنها را کف کاخ ميپاشيدند و تا روز فروردين که به آن روز مهر ميگفتند، آنها را برنمي داشتند.
جشنهايي که از آن روزگار به يادگار مانده، هيچ يک به طول و تفصيل نوروز نيست. نوروز جشني است که يک جشن کوچکتر (چهارشنبه سوري) به پيشواز آن ميآيد و جشني ديگر (سيزده به در) به بدرقه آن. و نماد آن انداختن سفره هفت سين است.
نوروز در گذشته داراي آداب چندي بودهاست که امروز تنها برخي از آنها برجاي مانده و پارهاي در دگرگشتهاي زمانه از بين رفتهاند. از رسمهاي بجا مانده يکي راه افتادن حاجي فيروز است.
نوروز در آيات و روايات
در کتاب بحارالانوار علامه مجلسي درباره نوروز روايات متعددي وجود دارد، در جلد بيش از صفحه به نقل از امام صادق نقل شدهاست که به معلي بن خنيس فرمودند:اي معلي! همانا نوروز روزي است که پروردگار جهان از بندگانش پيمان گرفت که او را پرستش کنند، به او شرک نورزند و به پيامبران و امامان ايمان بياورند، نوروز اولين روزي است که خورشيد در آن طلوع کرد و بادهاي ناگهاني وزيدن گرفت و ستاره زمين در چنين روزي ايجاد شد، روزي است که علي در نهروان پيروز شد و گلهاي زمين در آن روز خلق شد، در چنين روزي کشتي نوح بر کوه جودي نشست، همان روزي که جبرئيل بر پيامبر نازل شد، همان روزي که ابراهيم بتها را شکست، روزي که پيامبر؛ علي را بر دوش خود حمل کرد تا بتهاي قريش را سرنگون کند و در چنين روزي است که مهدي ظهور خواهد کرد
آيينهاي نوروزي
چيدن سفره هفت سين از آئينهاي نوروزي است
خانهتکاني
خانهتکاني از ديگر آئينهاي نوروز است. ده پانزده روز مانده به نوروز (سال نو)خانه تکاني شروع ميشود. در اين آئين، همه وسايل خانه گردگيري و شستشو ميشود و پاک و پاکيزه ميگردد.چنان زواياي خانه را ميروبند که اگر تا يک سال ديگر هم آن زوايا از چشم خانم خانه پنهان بماند يا فرصت پاکيزه سازي آنها به دست نيايد، قابل تحمل باشد.وسواس براي اين پاکيزه سازي تا به حدي است که در و ديوار خانه اگر نه هر سال، هر چند سال يکبار نقاشي ميشود.پس از خانه تکاني، نوبت سبزه کاشتن ميشود. مادران حدود يک هفته مانده به نوروز، مقداري گندم و عدس و ماش و شاهي در ظرفهايي زيبا ميريزند و خيس ميدهند تا آهسته آهسته برويد و براي سفره نوروزي آماده گردد.
کارت شادباش
کاري که پس از شکل گيري روشهاي جديد ارتباطي مانند نامهنگاري، يا شکل جديدتر آن نامههاي الکترونيکي رواج يافته، ارسال کارت شادباش است؛ يک هفته پيش از آغاز سال نو، زمان ارسال کارتهاي شادباش فرا ميرسد، فرستادن کارت شادباش براي همه دوستان و آشنايان، و اقوامي که در ديگر کشورها يا شهرها زندگي ميکنند، البته کاري پسنديدهاست، امروزه و بعد از رواج تلفن بيشتر به يک تلفن براي گفتن تبريک سال نو پس از تحويل سال بسنده ميکنند.
ديد و بازديد
ديد و بازديد رفتن تا پايان روز 12 فروردين ادامه دارد. اما معمولاً در همان صبح نوروز به ديدن اقوام نزديک، مانند پدر و مادر، پدر بزرگ و مادر بزرگ، پدر و مادر زن يا شوهر، عمه، عمو، خاله، دائي و... ميروند.
روزهاي بعد نوبت اقوام دورتر فرا ميرسد و سر فرصت به ديگر اقوام و دوستان سر ميزنند و ديدارها تازه ميکنند. حتي اگر کساني در طول سال به علت کدورتهايي که پيش آمده از احوال پرسي يکديگر سر باز زده باشند، اين روزها را فرصت مغتنمي براي رفع کدورت ميشمارند و راه آشتي و دوستي در پيش ميگيرند.
مسافرت نوروزي
از آنجا که مدارس در ايام نوروز تا 14 فروردين تعطيل است، فرصت خوبي براي سفر کردن به دست ميآيد. پس گروه کثيري از مردم به شهرهاي ديگر و نقاط خوش آب و هوا ي کشور که در ايام نوروز از آب و هواي معتدل برخوردار است، سفر ميکنند. اما اين سفرها نيز خالي از ديد و بازديد نيست. مردم به ديدار يکديگر ميروند و ديگران را به شام و ناهار دعوت ميکنند. سفرهاي زيارتي نيز که از ديرباز مرسوم بوده، همچنان رونق دارد. به اين معني که عده زيادي شب عيد به مشهد ميروند و پس از يکي دو روز به خانه و کاشانه خود باز ميگردند.
غذاهاي روز اول عيد
اغلب مردم، روز اول عيد نوروز سبزي پلو و ماهي، کوکو سبزي و آش مي خورند. اگرچه غذاهايي ديگري نيز رواج دارد. براي مثال کردها صبح روز اول عيد خورشت قورمه سبزي مي پزند.
ديگر آيينها
آداب و سنن مربوط به نوروز در گذشته بيش از امروز بودهاست.تا چند دهه پيش در برخي نواحي ايران، نوروزي خواني مرسوم بودهاست. در گيلان و مازندران و آذربايجان، از حدود يک ماه پيش از فرارسيدن نوروز، کساني در روستاها راه ميافتادند و اشعاري در باره نوروز ميخواندند. اشعاري که بنا بر تعلقات مذهبي شيعيان با مضامين مذهبي آميخته بود و ترجيع بند آن چنين بود:
باد بهاران آمده، گل در گلستان آمده / مژده دهيد بر دوستان، ...
اين پيکهاي نوروزي در مقابل نوروزي خواني از مردم پول يا کالا ميگرفتند و سورسات نوروزي خود را جور ميکردند.
تا چهل پنجاه سال پيش به راه انداختن «مير نوروزي» نيز يکي از آئينهاي رايج بودهاست. داستان مير نوروزي اين است که در پنج روز آخر سال اداره و فرمانروايي شهر را به فردي از پائينترين قشرهاي اجتماعي ميسپردند و او نيز چند تن از مردم عوام را به عنوان خدم و حشم و عامل خود انتخاب ميکرد و فرمانهاي شداد و غلاظ عليه ثروتمندان و قدرتمندان ميداد.
آنها نيز در اين پنج روز حکم او را کم و بيش مطاع ميدانستند و تنها در موارد پولي به چانه زدن ميپرداختند. پس از آن پنج روز نيز مير نوروزي مطابق سنت از مجازات معاف بود و هيچ کس از او بازخواست نميکرد که چرا در آن مدت پنج روز چنين و چنان کردهاست.
حافظ در اين بيت به عمر کوتاه آدمي، عمر کوتاه گل و عمر کوتاه سلطنت مير نوروزي اشاره دارد:
سخن در پرده ميگويم چو گل از غنچه بيرون آي که بيش از پنج روزي نيست حکم مير نوروزي
ديگر چيزي به نوروز نمانده است، بجز تب و تاب تداركات سال نو، غروب هر روز، صداي ترقه بازي بچهها و صدالبته بزرگترها به گوش ميرسد.
اگر از آنهايي كه سن و سالي را گذراندهاند، درباره نوروز و آداب و رسوم و جشنهاي مربوط به آن بپرسي، خاطرات زيبا و دلنشيني ميشنوي و سپس كه بيشتر فكر ميكني به اين نتيجه ميرسي كه در طول سالهاي اخير، چقدر از آداب و رسوم جانبي نوروز، ديگر آن شور و حال سابق را ندارند، ماهيت بعضي سنتها تغيير يافته است و برخي هم به طور كامل فراموش شدهاند.
به گزارش جام جم، قديمترها در روزهاي پاياني سال، دستهاي از خنياگران كه نوروزخوان نام داشتند در كوچه و خيابانهاي شهرها و روستاها به راه ميافتادند و نوروزخواني ميكردند و به اين گونه رسيدن سال نو را خبر ميدادند؛ اما اكنون اين صداهاي عجيب و غريب انواع و اقسام ترقه، ميخواهند نقش همان پيامآوران بهار و نوروز را ايفا كنند.
چهارشنبهسوري از كجا آمده است؟
چهارشنبهسوري، تركيبي است از «چهارشنبه» كه پنجمين روز هفته است و «سوري» كه براي زبانشناسان مفهوم فراواني دارد و بيشتر آن را به معناي جشن و سرور ميدانند. اين جشن پيش درآمدي براي جشن نوروز است كه ريشه در باورهاي بسيار كهن آرياييهاي كوچ كرده به ايران زمين دارد.
نخستين چهارشنبهسوري در زمان منصور بن نوح ساماني و در ماه شوال سال 350 هجري قمري در محله مرليان بخارات برگزار شد و از آن پس همچنان ادامه يافت.
يك اعتقاد درباره جشن چهارشنبهسوري اين است كه مختار ثقفي قرار گذاشته بود كه روز پنجشنبه آخر صفر انقلابش را شروع كند؛ اما چون دشمنانش از اين موضوع باخبر شدند، شروع قيام را يك روز جلو انداخت و براي آگاهي هوادارانش دستور داد كه سهشنبه شب، بر بام خانهها آتش بيفروزند.
ايرانيان باستان نيز نور را مظهر ايزد ميدانستند. از آن زمان كه آتش شناخته شد و براي روشن كردن شبهاي تارآمد، همواره سمبل گرما و نور و رونقبخش اجاق خانهها بود.
بعدها افروختن آتش كه نشانه پيروزي روشنايي بر تباهي، بيماري و نكبت بود، مرسوم شد و اين گونه است كه در غروب آفتاب، آن گاه كه خورشيد ميرود تا چند ساعتي از ديدهها پنهان باشد مردم كپههاي هيزم را روي هم ميگذارند، دور هم جمع ميشوند و خورشيد كه در جايگاهش فرو رفت، هيزمها را به آتش ميكشند. شايد هم ميخواهندآن را جايگزين خورشيد تابنده كنند.
از روي آتش ميپرند و با گفتن جمله «زردي من از تو، سرخي تو از من»، بيماري و زردي را از خود دور ميكنند و سرخي و سرحالي آتش را براي خود ميخوانند و زرد رويي را به خاكستر مياندازند.
در برخي مناطق شيراز، سنت آتشافروزي بيشتر خانوادگي است و تعداد كپههاي هيزم بايد فرد باشد. بعضي محققان عقيده داشتهاند كه آتشافروزي بر بامها از اصالت بيشتري برخوردار است.
بتركه چشم حسود!
در بسياري از شهرها و روستاهاي ايران، اسفند و كندر را براي دفع چشم زخم و تنگنظريها در آتش ميريزند تا يك سال آنها را از بلا و چشم زخم در امان نگاه دارد.
در گذشته، تهيه اسفند هم در بعضي نقاط ايران آداب خاصي داشته است. به اين صورت كه يك نفر در غروب آفتاب از 7 مغازهدار ميپرسيد كه اسفند دارند يا نه و در نهايت بر ميگردد و از اولين مغازه اسفند ميخرد. صاحب مغازه بايد سيد باشد و شال سبزي هم به كمر بسته باشد.
شبي پر از شور و حرارت
كوزهشكني در شب چهارشنبه آخر سال، يكي از رسمهاي مربوط به اين شب بوده است. در قديم كه ظرف آب مردم تنها كوزه بود، در چنين شبي اين كوزه را ميشكستند؛ چرا كه كوزههاي آب، لعاب نداشت و اگر پس از يك سال استفاده آن را نميشكستند، بسيار سياه و چركين ميشد. هر كس را هم كه ميخواستند به نهايت خست و تنگ چشمي وصف كنند، ميگفتند: «كوزه 2 ساله در خانه دارد!»
فالگيري، بلاگرداني، قاشقزني و بختگشايي از آداب و رسوم جالبي بوده كه به مرور زمان كمرنگتر يا بهتر بگوييم محو شده است. اين مراسم بيشتر، كار جوانها بوده و در هر مكاني به صورتي متفاوت و به عنوان نشانههايي از نيكخواهي و آرزوهاي خوش و شاد براي سال آينده تلقي ميشده است.
در استانهاي شمالي و مناطق آذربايجان رسم بوده است كه پسران جوان بويژه آنهايي كه نامزد داشتهاند، يك جعبه چهارگوش را كه با كاغذهاي رنگي زينت شده بود از پشتبام خانه نامزدشان به داخل خانهاش ميفرستادند يا آن را از جلوي پنجره اتاقش آويزان ميكردند و صاحبخانه هم به تناسب توانايياش، خوردني، پوشيدني و پارچه در آن قرار ميداد كه اين رسم را كجاوهاندازي ميناميدند.
قديميها آجيل چهارشنبهسوري داشتند. چه آجيل مفصلي! بادام، پسته، فندق، گردو، هسته زردآلو، هلو، نخود، كشمش و نقل؛ البته اكنون هم اين آجيل وجود دارد، ولي ديگر مانند گذشتهها بربودنش صحهاي نميگذارند. در برخي مناطق ايران در اين شب، آش ميپزند و اين آش، مجموعهاي از همه دانهها، سبزيها و مواد اوليه غذايي را با خود دارد به اين اميد كه در سال آينده روزي افراد خانواده پر بركت باشد.
آنهايي هم كه نذري دارند، آش ميپزند و مواد اوليهاش را با مراسم قاشقزني گرد ميآورند. قاشقزني براي جوانان بيشتر جنبه تفنني داشته است و به اين صورت بوده كه جوانان چادري بر سر مياندازند و با يك قاشق و كاسه به درخانهها ميروند و بدون آن كه چيزي بگويند با قاشق به كاسه ميزنند تا صاحبخانه به آنها چيزي بدهد.
دختران دمبخت هم در اين شب، بيكار نمينشينند و مراسمي مانند گرهگشايي و گردوشكني را انجام ميدهند به اميد آن كه در سال نو، قدم به خانه بخت بگذارند.
ايرانيان در گذشته و از آنجا كه چهارشنبه سوري را پيشواز سال نو ميدانستند، در اين شب تفال ميزدند و ظريفترين و زيباترين آداب را براي تفال بر سال آيندهشان بر ميگزيدند كه اين آداب با جشن بزرگ نوروز هم هماهنگي داشته، مانند فال كوزه كه با ترانه و سرود هم همراه بوده است. سالخوردگان هم داستانسرايي ميكردند و با اين داستانها با سرماي زمستان خداحافظي ميكردند.
فالگوشنشيني
زنان و دختراني كه شوق شوهر كردن دارند، يا آرزوي زيارت و مسافرت، غروب شب چهارشنبه نيت ميكنند و از خانه بيرون ميروند و در سر گذر يا سر چهارسو ميايستند و گوش به صحبت رهگذران ميسپارند و به نيك و بد گفتن و تلخ و شيرين صحبت كردن رهگذران تفال ميزنند.
حيف نيست اين مراسم با آن همه جذابيتي كه در گذشته داشته است، اينگونه رنگ ببازد و تبديل شود به بازيهاي خطرناك؟
اگر سخنان دلنشين و شاد از رهگذران بشنوند، برآمدن حاجت و آرزوي خود را برآورده ميپندارند، ولي اگر سخنان تلخ و اندوهزا بشنوند، رسيدن به مراد و آرزو را در سال نو ممكن نخواهند دانست.
قاشقزني
زنان و دختران آرزومند و حاجتدار، قاشقي با كاسهاي مسين برميدارند و شبهنگام در كوچه و گذر راه ميافتند و در برابر هفت خانه ميايستند و بيآن كه حرفي بزنند، پيدرپي قاشق را بر كاسه ميزنند. صاحبخانه كه ميداند قاشقزنان نذر و حاجتي دارند، شيريني يا آجيل، برنج يا بنشن يا مبلغي پول در كاسههاي آنان ميگذارد.
اگر قاشقزنان در قاشقزني چيزي به دست نياورند، از برآمدن آرزو و حاجت خود نااميد خواهند شد. گاه مردان، بويژه جوانان چادري بر سر مياندازند و براي خوشمزگي و تمسخر به قاشقزني در خانههاي دوست و آشنا و نامزدان خود ميروند.
تقسيم آجيل چهارشنبهسوري
زناني كه نذر و نيازي ميكردند، در شب چهارشنبه آخر سال، آجيل هفتمغز به نام «آجيل چهارشنبهسوري» از دكان رو به قبله ميخريدند و پاك ميكردند و ميان خويش و آشنا پخش ميكردند و ميخوردند. به هنگام پاك كردن آجيل، قصه مخصوص آجيل چهارشنبه، معروف به قصه خاركن را نقل ميكردند. امروزه، آجيل چهارشنبهسوري جنبه نذرانهاش را از دست داده و از تنقلات شب چهارشنبهسوري شده است.
گردآوردن بوته، گيراندن و پريدن از روي آن و گفتن عبارت «زردي من از تو، سرخي تو از من» شايد مهمترين اصل شب چهارشنبهسوري است. هرچند كه در سالهاي اخير متاسفانه اين رسم شيرين جايش را به ترقهبازي و استفاده از مواد محترقه و منفجره خطرناك داده است.
مراسم كوزهشكني
مردم پس از آتشافروزي مقداري زغال به نشانه سياهبختي، كمي نمك به علامت شورچشمي و يك سكه دهشاهي به نشانه تنگدستي در كوزهاي سفالين مياندازند و هريك از افراد خانواده يك بار كوزه را دور سر خود ميچرخاند و آخرين نفر، كوزه را بر سر بام خانه ميبرد و آن را به كوچه پرتاب ميكند و ميگويد: «درد و بلاي خانه را ريختم توي كوچه» و باور دارند كه با دور افكندن كوزه، تيرهبختي، شوربختي و تنگدستي را از خانه و خانواده دور ميكنند.
آش چهارشنبهسوري
خانوادههايي كه بيمار يا حاجتي داشتند، براي برآمدن حاجت و بهبود يافتن بيمارشان نذر ميكردند و در شب چهارشنبه آخر سال «آش ابودردا»يا «آش بيمار» ميپختند و آن را اندكي به بيمار ميخوراندند و بقيه را هم ميان فقرا پخش ميكردند. سرود «زردي من از تو/ سرخي تو از من»
هر خانه زني خاكستر را در خاكانداز جمع ميكند، و آن را از خانه بيرون ميبرد و در سر چهارراه، يا در آب روان ميريزد. در بازگشت به خانه، در خانه را ميكوبد و به ساكنان خانه ميگويد كه از عروسي ميآيد و تندرستي و شادي براي خانواده آورده است. در اين هنگام اهالي خانه در را به رويش ميگشايند. او به اين گونه همراه خود تندرستي و شادي را براي يك سال به درون خانه خود ميبرد. بانگ ترقه از من، رنگ پريده از تو!
براستي، آيا رسم چهارشنبه سوري در گذشته بسيار با حلاوت و دلچسبتر نبوده است؟
آنچه گفته آمد، تنها اندكي است از آداب و رسوم بيشماري كه در گذشته وجود داشته است. انصافا كداميك از اين آداب به گرمي و حرارت گذشته اجرا ميشود و اصلا آيا نميتوان گفت كه از بسياري از آنها حتي نشاني نيز در دست نيست؟
هر چند در بسياري از روستاها و مناطق مختلف كشور، هنوز آثاري از آن به چشم ميخورد، ولي سوال اين است كه حيف نيست اين مراسم با آن همه جذابيتي كه در گذشته داشته است، اينگونه رنگ ببازد و تبديل شود به بازيهاي خطرناك؟
يادمان باشد چهارشنبهسوري، پيامآور فرا رسيدن نوروز است و قدمتي دارد به اندازه خود نوروز نگذاريم، هر سال با ماهيت و پيام اصلي خود بيشتر فاصله بگيرد.
صداهاي مهيب و وحشتناكي كه اين روزها در كوچه و خيابانها به گوش ميرسد و تن هر رهگذري را ميلرزاند، نميتواند نشاني از يك آئين كهن باشد و بيشتر به ابزاري ميماند براي آزار ديگران و گاه نشان از رفتاري نادرست است كه به غلط نام جشن و سرور بر خود دارد.
بياييد به آنچه از نياكان خود به يادگار داريم ارج نهيم و در حفظ سنتهاي زيباي ايراني خود بكوشيم و بدون كم و كاست، آنها را به نسلهاي ديگر انتقال دهيم.
تمام زندگیم چهار چوبیست سفید
کرباسی کشیده بر آنچند وقتی بود که از خدا فاصلاه گرفته بودم.
راستش احساس می کردم هیچ نیازی ندارم، منظورم از نیاز همون حاجته نمی دونم چرا فکر می کردم در صورتی که حاجتی داشته باشم باید دعا کنم.
اما حالا که فکر می کنم می بینم چه قدر این چند وقت نادان بودم و از خدا شرمنده ام.
امروز از ساعت 2 تا 5 خوابیدم، خواب دیدم دارم تو دشت پر از قاصدک قدم می زنم، اونقدر زیبا بود که حتی دوباره نمی تونم تصورش کنم. همین طور که می رفتم و تو سرمستی بودم یهو زیر پام خالی شد و افتادم تو دره.
وقتی بیدار شدم هیچ کس خونه نبود. دلم خیلی گرفت دلم برای تمام سه سالی که پشت سر گذاشته بودم و دیونۀ تمام لحظه هاش بودم تنگ شد.
دلم برای دوستم نسرین هم خیلی تنگ شده البته ساله گذشته دیدمش و هفته ای حال همو می پرسیم اما برای من خیلی کمه. حدود 3سال باهم خونه دانشجویی داشتیم، یادمه شبها تا ساعت 9 جفتمون کار می کردیم و وقتی خسته از سر کار برمی گشتیم تازه می دیدیم که حتی یه تکه نون کپک زده هم نداریم، تمام پولی که در ماه در می آوردیم خرج غذاهای بیرون می شد و چیزی جز خسته گی کار و درس که اصلا نمی دونم چه جوری پاس شد، برامون نداشت.
من ادامه تحصیل دادم و از کار دست کشیدم اینجور کارکردن تو اون محیط حالمو بد می کرد.
دلم براش خیلی تنگ شده، برای تمام شلوغی هامون که همسایه ها رو خسته کرده بودیم تنگ شده. خونمون 4 طبقه بود و ما طبقه چهارم بودیم یادمه یه روز که از پله ها بالا میومدم زن همسایه طبقه پایینی به همسایه واحد کناریمو طوری که من بشنوم گفت: به شوهرم گفتم یا اینها باید از اینجا برن یا ما، تا صبح آرامش نداریم.
بندۀ خدا راست می گفت آخه ما هر روز مهمون داشتیم، هر کدوم از دوستانمون وقتی دلش می گرفت خراب می شد سرمون.
دیگه از هیچ کدوم خبری ندارم، می دونم بیشترشون ازدواج کردن و درگیر زندگی و همسراشون اند. حالا دانشگام عوض شده و دوستان جدیدی دارم به همون خوبی دوستان قدیمی.
دوستتون دارم با اینکه میدونم اونقدر با 360 درگیر هستید که یادتون می ره بلاگمو بخونید و فقط تو page 360ام com می دین.
« دوستتون دارم »

تا حالا دلت تنگ شده، آنقدر که از فرط دلتنگی نتوانی گریه کنی؟ و وقتی که دلت می خواهد گریه کنی مدام چشم هایت را بمالی و دریغ از یک قطره اشک. یا از دلتنگی بمیری وتا اشکت بخواهد سرازیر شود یکی باشد که نتوانی در حضورش گریه کنی ، یا آنقدر خدا خدا کنی که باران ببارد و تو بی چتر مسیری را که هر روز می رفتی، طی کنی تا کسی نداند اشک است یا باران. یا مدام دل دل کنی تا شب از راه برسد وکسی اشک هایت را نبیند.
خوش به حالت، یکی هست که دلتنگ دلتگی هایت شود. خوش به حالت، که کسی نیست که دلتنگ دلتنگی هایش شوی تا مجبورت کند زیر باران مسیری را گریان بروی آن هم بی چتر تا آن هایی که آمده اند از باران سهم دلتنگی هایشان را بگیرند نفهمند که تو گریه می کنی، آن هم برای دلتنگی های دیگری.

تو هم از پیشم کوچ کردی کاش یه کم فقط یه کم بیشتر می ماندی، می دونی دلم برات تنگ می شه دلم برای تمام زنگ ها و smsهات تنگ می شه. دوستانم منو می بینند و سعی می کنند جای تورو پر کنند اما ای کاش می تونستند.
ترک کردنت برام خیلی عجیب بود عجیب تر قلب سخت من بود که هیچ وقت فکر نمی کردم بدون تو باز نشکنه اما فقط ترک های ریزی برداشت.
هنوز به قلبم سر نزدم ببینم بالاخره چی شد حالش بهتره یا نه؟ راستش می ترسم، آره می ترسم، می ترسم باز چیزی از تو توش باشه و من باز داغون شم.
نمی بخشمت شاید تو دلت بگی منم نمی بخشمت.
دیگه دوستت ندارم.


آن سیه چشم که برد از دلم آرام کجاست
من دگر تاب ندارم غم هجران بینم
روز وصل من و آن شادی ایام کجاست
مستی و باده خوری نیست دگر چاره من
آن می ناب که دو رم کند از جام کجاست
از غم هجر دگر بار نیاسودم من
شادی وصل کجا و دل آرام کجاست
همه شب تا به سحر خواب به چشمم نامد
مرغ دل پر زد و رفت گو تو به من دام کجاست
دل آرام مرا نیست دگر صبر و قرار
یا رب آرام دلم باش دلارام کجاست


امشب همه غم های عالم را خبر کن !
بنشین و با من گریه سر کن، گریه سر کن !
ای عشق، ای انبوه اندوهان دیرین !
ای چون دل من، ای خموش گریه آگین !
در پرده های اشک پنهان، کرده بالین !
ای عشق، ای داد !
از آشیانت بوی بوسه می آورد باد !
بربال سرخ کشکرت پیغام خوبی است !
آنجا چه آمد بر سر آن سرو آزاد ؟
ای عشق ای غم !
چنگ هزار آوای بارانهای ماتم !
در سایه افکند کدامین ناربن ریخت
خون از گلوی مرغ عاشق ؟
مرغی که می خواند
مرغی که می خواست
پرواز باشد …
ای عشق ای پیر
بالنده ی افتاده، آزاد زمینگیر !
خون می چکد اینجا هنوز از زخم دیرین تبرها .
ای عشق! در اینجا سینه ی من چون تو زخمی است ...
در اینجا، دمادم دارکوبی بر درخت پیر می کوبد ،
دمادم، دمادم ...
غبار از آئينه ها پاک خواهم کرد و آفتاب را به مهمانی پنجره ها خواهم خواند و جاده ها را به زيباترين گلهای بهاری فرش خواهم کرد.
باران را به سبزه ها مژده خواهم داد ، بلبلان را به نغمه خوانی بر شاخه های شاخسار محبت دعوت خواهم کرد و از ابرها برايت سايبانی از عشق خواهم ساخت
اگر بدانم در عشق برايم جاودانه خواهی ماند.

ديدي ويروني آسونه فقط قلب تو ميتونه
فقط چشم من عاشق بود بهش ميگن يه ديوونه
ديدي آسونه دل كندن از اين چشماي تب دارم
دلم خوش بود كه تو هستي دلم ميگفت تو رو دارم
ميون بهت چشماتون مي ميرم با دلي داغون
هزارون ساله كه رفتم نپرسين از اين از اون
خيال كردم كه عشق هستي ولي عهدهارو ميشكستي
همونقدر كه تحمل كرد تو ثابت كردي كه پستي
جاي من نبودي هيچوقت وقتي كه تو با غريبه
من مي موندم تك و تنها دل تو يه جاي ديگه
جاي من نبودي ظالم از خدا خواستم كه باشي
يه روزي تو هم مث من بخواي از خودت جدا شي
ببين باختن چه آسونه حريفت اين دل درب و داغونه
به نام عشق، تو عاشق باش كي ميفهمه ؟ كي ميدونه؟
ببين باختن چه شيرينه هنوز بغض ميكنه قلبم تا كه چشماتو ميبينه
ببين آسونه دل كندن، ببين آسونه عشق بازي
ولي آسونه آسون نيست تو هم آسون مي بازي

من تو رو دوست دارم تو که با من نامهربونی
بدون که تا آخر دنیا توی قلبم یه عشق ناز می مونی
من تو رو میخوام عزیزم اینو از چشام میخونی
عشق تو مقدسه مثل نماز عشق به یاد من می مونی
اگه دلتنگت میشم بدون تو رو دوست دارم
بدون همیشه عشقمی بدون فقط تو رو دارم
بگو تا این ترانه رو بنویسم به نام تو
ببین سند زدم دلو به یاد خنده های تو
اگه چشام تر میشه بدون دوست دارم تا پای جون
بدون همه غریبه و فقط تو آشنا بمون
بگو تا آتیش بزنم ترانه هامو زیر پای تو
تو ترانه ی منی بدون که عاشقت می میره غزل غزل برای تو
اگه دیوونه ات شدم می خوام بگم که جونمی
می خوام کلید این رگ و بدم به تو که خونمی
می خوام که بدونی شاهزاده ای توی قصه های من
اگه بخوای دل بکنی بسته میشه صفحه ی قصه های من
خوب میدونی تو رو میخوام نه از هوس نه از غرض
بازم میگم تو رو میخوام برای عشق همینو بس!
درغروب روزگارم،درحسرت نگاه مهربانت، به باغ تنهايي وغربت قدم گذاشتم چون توگفتي بيا،آمدم،آمدم با توباران راببويم وبفهمم.آمدم تا توبرزخم كهنه قلبم مرهمي باشي.اي عزيزي كه صدايت لحظه ها را به بوي بهارپيوند مي زد.وقتي پر پرواز در آوردي ورفتي ماه شبهايم باديگرستاره ها همنشين شد.لحظه هام سوخت وقاب دل از شكوفه هاي آرزوخالي شد.چرا رفتي ؟ چرا نگاهت را از پنجره خشك كومه وجودم برداشتي و بي صدا وداع كردي؟ اي سبزه زار تنهايي دشت خالي دلم،صداي پرستو ها را مي شنوم كه ازتو ياد ميكنند اكنون بغض شكسته را درگلويم قرباني خواهم كرد تا به حرمت تو هرگز نبارند.من اسيردردم وخيالم گرفتارخزان،چگونه بخوانم و بمانم ، اي شاهزاده روح وخيالم،اگرازسرزمين خسته ي دلم گذشتي ، به حرمت خدا و عشق سلام همه خسته ها را پاسخگو باش .
هر کس را خواندم مرا از ياد برد ، هر کس را جستم مرا گم کرد و هر کس را بخشيدم مرا شکست ، زندگی همين است، آمدن برای رفتن ، زيستن برای زنده بودن ، گشتن برای نيافتن ، خواستن براي نرسيدن
من اما آمده ام تا بمانم ، زندگی کنم ، شاد باشم و برسم به سپيده دم خوشبختی
آنجا که نور اميد حنجره سازم را نوازش می کند و ياد خدا نگين قلبم می شود .

(( ر ايستگاه لحظه ها ))
اگر ز دلهره ترديد عاشقي سيرم
تمام شهر پر است از هجوم شايعه ها
عجيب شايعه يي ... اين كه بي تو ميميرم
گناه از تو و من نيست ، زندگي اين بود
نوشته شده است جدايي به برگ تقديرم
كتاب زندگي من پر است از وحشت
نخواه تا كه بخوانم تو را به تفسيرم
در ازدحام خيابان ، تو گم شدي و هنوز
در ايستگاه لحظه ها به زنجيرم هنوز
تو رفتي و چمدانت هنوز جا مانده است
خدا كند كه بيايي وگرنه ميميرم