بدون حس
تازگی یه جوری شده ام بدم نمیاد از یک آتیش بازی ُ چند شبه که فکر می کنم شاید راه انداختن یک آتش بازی بتونه دلم را آرام کنه اما باز به خودم مگم دیوانه تو زمانی که باید اینکار را می کردی نکردی حلا چرا. آخه به هر در زدم بسته بود هیشکی منو درک نکرد من چوب خجالتی بودنم را خوردم. مدتی دنبال پول جمع کردن افتادم اما حلا که به خودم آمدم می بینم که پول به تنهایی چاره ساز نیست آخه من فکر می کردم به خاطر بی پولی من به عشقم نرسیدم ولی اشتباه بود حلا دیگه زده به سرم با خودم مگم حالا که قراره من بسوزم بهتره یه آتیش بازی راه بیندازی تا بقیه هم بسوزند.
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۸۸ ساعت 12:54 توسط شاهپرک
|