روزي اگر به سراغ من آمد



به او بگو



"هر روز پاي پنجره غمگين نشسته بود و گفتگو نمي كرد جز با درخت سرو،



شبها به كارگاه خيالش تصويري از بلندي اندام مي كشيد



و در تصورش تصوير تو بلندترين سرو باغ را تحقير كرده بود.



روزي اگر به سراغ من آمد



به او بگو



"او آرزوي ديدنت را حتي براي لحظه اي از عمر خود داشت



اما براي ديدن تو چشم خويش آن در اشك غوطه ور



آن چشم پاك را پنداشت آلوده است و



لايق ديدن يار نيست"



روزي اگر به سراغ من آمد ...



شايد روزي ...



اگرچه او...



نه،



آه ،



او نمي آيد ........