لحظه ها را دوست دارم.....
چند وقتی بود که از خدا فاصلاه گرفته بودم.
راستش احساس می کردم هیچ نیازی ندارم، منظورم از نیاز همون حاجته نمی دونم چرا فکر می کردم در صورتی که حاجتی داشته باشم باید دعا کنم.
اما حالا که فکر می کنم می بینم چه قدر این چند وقت نادان بودم و از خدا شرمنده ام.
امروز از ساعت 2 تا 5 خوابیدم، خواب دیدم دارم تو دشت پر از قاصدک قدم می زنم، اونقدر زیبا بود که حتی دوباره نمی تونم تصورش کنم. همین طور که می رفتم و تو سرمستی بودم یهو زیر پام خالی شد و افتادم تو دره.
وقتی بیدار شدم هیچ کس خونه نبود. دلم خیلی گرفت دلم برای تمام سه سالی که پشت سر گذاشته بودم و دیونۀ تمام لحظه هاش بودم تنگ شد.
دلم برای دوستم نسرین هم خیلی تنگ شده البته ساله گذشته دیدمش و هفته ای حال همو می پرسیم اما برای من خیلی کمه. حدود 3سال باهم خونه دانشجویی داشتیم، یادمه شبها تا ساعت 9 جفتمون کار می کردیم و وقتی خسته از سر کار برمی گشتیم تازه می دیدیم که حتی یه تکه نون کپک زده هم نداریم، تمام پولی که در ماه در می آوردیم خرج غذاهای بیرون می شد و چیزی جز خسته گی کار و درس که اصلا نمی دونم چه جوری پاس شد، برامون نداشت.
من ادامه تحصیل دادم و از کار دست کشیدم اینجور کارکردن تو اون محیط حالمو بد می کرد.
دلم براش خیلی تنگ شده، برای تمام شلوغی هامون که همسایه ها رو خسته کرده بودیم تنگ شده. خونمون 4 طبقه بود و ما طبقه چهارم بودیم یادمه یه روز که از پله ها بالا میومدم زن همسایه طبقه پایینی به همسایه واحد کناریمو طوری که من بشنوم گفت: به شوهرم گفتم یا اینها باید از اینجا برن یا ما، تا صبح آرامش نداریم.
بندۀ خدا راست می گفت آخه ما هر روز مهمون داشتیم، هر کدوم از دوستانمون وقتی دلش می گرفت خراب می شد سرمون.
دیگه از هیچ کدوم خبری ندارم، می دونم بیشترشون ازدواج کردن و درگیر زندگی و همسراشون اند. حالا دانشگام عوض شده و دوستان جدیدی دارم به همون خوبی دوستان قدیمی.
دوستتون دارم با اینکه میدونم اونقدر با 360 درگیر هستید که یادتون می ره بلاگمو بخونید و فقط تو page 360ام com می دین.
« دوستتون دارم »
